دّر ناب

من در آن اندیشه که تو را لیلی خود می دانم
و تو در این وادی که دگر بار مرا دریابی
ستم مِهر رُخی و نگهی کُشت دل مجنونم
تـو در آن ظلم شریکی و هنوز در خوابی
کوچه های دل لیلی ز فراقم نکند بارانیست
ور چه مجنون گذری کرد و به دل بی تابی
مـرغ عاشق به بلندای نگاهم بکند آوازی
ور چه این مرغ توئی از چه هنوز نایابی
گر چه در معرکه دل لافــی از مهر زنی
چاکران دست نیازند و تو خود اربابی
نگریزم ز تــو ای بخت بلند ، خوشبختی
گر تـو هم نیک گرانی و چنان دُرّ نابی
محمود-م