فراموشش کن

شب عشـق از غـزل عشــق بـرون آمــده است
دگر آن قصه ی مجنون پی لیلی، فراموشش کن
آن همه داد و فغان از غـــم هجـــران گنـه است
رفته و گم شده در کوی و بیابان، فراموشش کن
دل ببــــریــده لیلــی بـه هــــزاران سفـراست
دل بریدی تو از آن یــارگران جان، فراموشش کن
تـو تـرّحــم کــن و بگــذر بــو صــا لش ازلــی
نگریزی تـو از آن قلب گرفتار، فراموشش کن
آن کــه در وادی عشقــی بـدهــد عمــری را
نــه دگـر بــاز ستانــد ابــدی وار، فراموشش کن
خــرده در جهل مرکب ز جــوانــی و بــه جهل
تــو مگیــر آنچــه گــذشت است ، فراموشش کن
بـاری از عمــرگــران آنچـه بمانــده است کمکی
بـه سفیدی محاسن نظـری کن و فراموشش کن
تــو مپــرداز بها ی عشــــق پیــری بـــه گـــران
کـه در ایـــن وادی ســرابیست ، فـراموشش کـن
محمود-م