جدائیها
چلچله ها را می بینی
چه سبک بال بر رقص باد رمیده اند
از من غافل شدی ...
به خدا که بهار را دمیده اند
خورشید صبح من بودی
که هرگز طلوع نکرد...
و اینک در این بهار تنهایم
با چلچله های رقصان
می شنوی صدای باد را
گریز رفتنم نیست اما
با طلوع خورشید می روم
با کوله بار خاطراتم
شبنم صبح تو بودم
و هنوزم هستم...
تو را قسم به حقیقت تو را قسم به وفا
تو را قسم به حقیقت تو را قسم به صفا
تو را بـه میکـده ها و بـه مستــی مـــی
تو را به زمزمه جویبار و نـاله ی نــی
تو را به چشم سیاهی کـه مستی آمـوزد
تو را به آتش آهـی کـه خانمـان ســوزد
تو را قسم به دل و آرزو، بـه رســوایـی
تو را به شعله عشـق و تـو را به شیدایی
تو را قســم بـه حـریــم مقــد س مستــی
تو را به شور جـوانی تـو را به این هستی
تو را به گــردش چشمی که گفتـگو دارد
تو را به سینه ی تنگی کــه آرزو دارد
تو را بـه قصه لیلــی و غصـه مجنـون
تو را بـه لاله صحرا نشسته انـدر خـون
تو را به مـریم خامـوش و سوسن غمگین
تو را به حسرت فـرهـاد و نالـه شیرین
تو را به شمع شب افروزجمع سـرمستان
تو را به قطره اشکی چکیـده در هجـران
تو را قســم بـه غـم عشــق و آشنایــی ها
دل چو شیشه ی مـن مشکن از جدایی ها