وصف رخ یار
با خیالت سبز کـوهی بـی نظیر
بـر سپیــده تکه بومـی ؛ تا ختم
با دو چشمت کلبه ای دور از افق
در میانش ؛ دشت گـل انـداختم
من لبانت را ؛ چو سیب شهسوار
بــر رخ گلهـای دشتــم ؛ باخــتم
ابـرو انت را کمـان رنگین صبـــح
از افق تا دشت خـود افشانده ام
بـا پــریشان گیسـوان ؛ قهـوه ای
جنگـل کــاج عظیمـی ساختـم
من عسل چشمان رنگین تـو را
همچو گلبرگی ؛ به آب انـداختم
بــا گـل بــرگشته ی مــژگان تو
زانــوانم را بـه خــاک انـداختم
ای غریب ؛ وامانده ی بـوم سفیـد
من زشرمت ؛ رنگ و رویـم باختـم
با عجایب خلقت ؛ رنگین خـویش
وصفی از دلبــر ؛ چنین پرداختم
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت 12:3 توسط محمود ملکوتی
|