باران که چه می بارد، یــاد تــو  چه  می آرد

در خاطره ی این دل، غمها که چه می کارد

قطره همه باران بــود، بر محفل ایــن  یــادم

بر رهگذران شب، بین نغمه چــه می خواند

من صورت تو  دیدم، تابنده چـو  مهتاب است

در این شب بارانی، شوریده و بی تاب است

تو  خیمه  زدی بر تن، در خیمه ، تــو  انــوارت

هم چون ره بی پایان، پوشیـده و پنهان است

بنما  رخت  بــر  مــن ،مــن  مــرده  زلفـانت

بگشای تـو آغـوشت ،مـن عـاشق و بیمارت

در  محفل  ایــن  باران، بگذا ر  تــو  پیمانــی

از ایــن غم بـی بنیان،بگذر تــو که رحمانــی

مـن منتظـره رویت، گــم کـرده  ره  و سویت

بنما رخت یک بار، بــر من  تـو  سر  و  مویت

بر مـن که چـو مسکینان، افتاده  سر کـویت

تشنه به  نگاهی بود، این  لب  به لب جویت

بنما  تــو ای  ظالم، ایــن  غافـله ی  مــویت

بنما  تو  بـر محمود، ایـن صـــورت  مــه رویت


شعر از خودم..........................................