بمان با من
بمان با من
بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم
در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم
شبیه ابــر پاییزی پــر از احساس بارونم
دلت مانند یک دریا ست ، زلال و صاف گریونم
نگاهت بی قرار کیست، تو ای فانوس دریا ها
که سرگردان و حیرانی، در این طوفان انسانها
چه شبهایی که من بی تو خزان عشق را دیدم
ولی از عشق پژمردم ، کنار غصه روییدم
بلور اشکهای من همان اغاز تنهایی است
مرور خاطرات دل ، عجب تکرار زیبایی است
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 2:38 توسط محمود ملکوتی
|