لیلی و مجنون 2009
شب عشـق از غـزل عشــق بـرون آمـــده است
دگر آن قصه ی مجنون پـی لیلی، فراموشش کن
آن همه داد و فغان از غـــم هجـــران گنـــه است
رفتـه و گـم شده در کـوی و بیـابان، فراموشش کن
دل ببــــریــده لیلــی بـه هــــزاران سفـــراست
دل بریــدی تـــو از آن شهره بی نام، فراموشش کن
تــو تـرّحــم کــن و بگــذر بــو صــا لــش ازلــی
نگـر یـزی تــو از آن قلب گرفتــار ، فراموشش کن
آن کــه در وادی عشقــی بـدهــد عمــــری را
نــه دگــر بــاز ستانــد ابــدی وار ، فراموشش کن
خــرده در جهل مرکب ز جــوانــی و بــه جهل
تــو مگیــر آنچــه گـــذشت است ، فراموشش کن
بـاری از عمــر گــران آنچــه بمانــده است کمکی
بـه بزرگی و کـرامت نظـری کـن و فراموشش کـن
تــو مپـــرداز بها ی عشــق هستی بـه گـــران
کـه در ایـــن وادی سـرابییست فـراموشش کن
.....شعر از خودم