مرگ ژاله
مرگ
پیر خرد یک دمی آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست
مست مست!!!
گفت ز تو فرصت تعلیم هست؟
گفت هست
گفت که ای خسته ترین ره نورد
سوخته ی ساخته ی گرم و سرد
چیست برازنده والای مرد؟
گفت: درد
گفت چه بود ای همه دانند گی
راسترین راستی زندگی؟
پیر که اصرار فرا خوانده بود
سخت در اندیشه فرو مانده بود
ناگه از شاخه ای افتاد برگ
گفت: مرگ
مرگ
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
مپندارید بوم نامیدی باز
ببام خاطر من می کند پرواز
مپندارید که جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان،مستی نمی ارد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را درزمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس اسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال ارامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
کجا ارامش از مرگ خوشتر ، می توان دید؟
می و افیون ، فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جان گداز دارند...
نمی بخشد جان خسته را ، ارامشی جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان انجاست
جهان انجا و جان انجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی
اری ، مرگ مهربان انجاست
سکوت جاودان
پاسدار شهر خاموشیست
همه ذرات هستی
محو در رویای بی رنگ فراموشیست
نه فریادی ، نه اهنگی ، نه اوائی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردائی
جهان ارااااااااااااااااام و جان ارااااااااااااااام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از اندوه ،جان خویش بردارید
همه بر استان مرگ راحت
سر فرود ارید
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید...
چرا؟
