روزی برگی را دیدم در گذر زمان, نه جاری بود و نه خندان, تکیه داده بر ساحل نم دیده و در آستانه ی فروریزی.می نالید و می نالید و می نالید.

به او گفتم تو را چه شده؟ گفت دل تنگم.

به او گفتم چرا اینجایی؟ گفت جدا شدم به قصد سفر و راه گم کرده ام.

به او گفتم یاری بطلب؟ گفت غرورم می شکند من از درخت منم.   

به او گفتم جاری شو در سرنوشت؟ گفت اسیر و شیفته ی این برم.

به او گفتم پس چرا می نالی؟ گفت این خصلت ما مردگان زنده نماست.

به او گفتم پس غایت تو چه شود؟ گفت همیشه در گذر تاریخ در به درم.

به او گفتم پس بیاب آغازی که از او آمده ای؟ گفت که خود گمشده ام چگونه او را یابم.

 

نوشته از خودم..................................