در زندگی افرادی هستند كه مثل قطار شهربازی هستند، از بودن با آنها لذت می‌بری ولی با آنها به جایی نمی‌رسی.

تا حالا کفشهاتو نگاه کردی ...دو عاشق...دو همراه...که بی هم میمیرن با هم خاکی میشن...بدون هم زیر بارون نمیرن .....همیشه با هم هستند اما هیچ وقت به هم دیگه نمی رسند....

 من به هنگام وداع تو...هراسان بودم

من به اندازه چشمان تو...غمگین ماندم

وبه اندازه هر برق نگاهت...به نگاهی نگران

تو به اندازه تنهایی من شاد بمان

هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر آنگه...که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد

وبداند که دلم در غم فقدان تو هی می لرزد...

وقت برگشتن تو نزدیک است

و تو هرگز که ندیدی!!!

آه بی تابی این سینه ی من

و نگاهم که همیشه به تقابل نگاهت نگران

همهمه  ثانیه ها می گذرد

و بلور اشک من هم جاریست

تا که از آمدنت شکر خدا را گویم...

و تو...خواهی فهمید

من به یادت بودم

و همیشه هستم...