افق وصال
مرغک پیر به آفـاق پُـر از خون ؛ پــر زد
خاک هجران دلـم از دل او ؛ بر سر زد
ناله و سوز و فغان دلمان ؛ بر شب داد
پی مـن نیز به هـر کوه و بیابان ؛ سر زد
پرخونین دل بشکسته ؛ غروب سرخ فام
شاهد مرغک پیر بود ؛ که هی پـر پر زد
در پــی یافتن من ؛ به پیامی به وصال
به در میکده و خــانه و مسجد ؛ سر زد
عاقبت یافت مرا در قفسی؛ در کُنجی
مــژده دیـدن روی گــل او ؛ بــر سر زد
محمو-م
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 16:59 توسط محمود ملکوتی
|