مرغک پیر به  آفـاق پُـر از خون ؛ پــر زد

خاک  هجران دلـم  از دل او ؛ بر سر زد

 

ناله و سوز و فغان  دلمان ؛ بر شب  داد

پی مـن نیز به هـر کوه و بیابان ؛ سر زد

 

پرخونین دل بشکسته ؛ غروب سرخ فام

شاهد مرغک پیر بود ؛ که هی پـر پر زد

 

در پــی  یافتن من ؛ به پیامی  به  وصال

به  در میکده و خــانه و مسجد ؛ سر زد

 

عاقبت  یافت  مرا  در قفسی؛ در کُنجی

مــژده  دیـدن  روی گــل  او ؛ بــر سر  زد

 

محمو-م