MAHMOUD

فال می گیرم

اری منم با فنجان قهوه ام  

سرشت و فردایم سودای دست افسون

اینگونه شد...

شوخی کوچکی به بازی کودکی

نغمه فانوسی به نسیم جان سوزی

بی طاقتی دل شکسته ای به ترنم بارانی

فاصله ها ساییده اند کشک زمان را

از پس واژه های بی معنا

لاله سرگردانی خون دل خورده

شکوه ها در فصل فروانی

مفهومی از هیچ به هیچ

تنهای به تاریکی از پس افُول خاطراتم

و روشنی گریزان به اشتیاق من

فردایم را نقاشی می کنم

در الونک ذهن مرده ام

واژه تکرار بود سوختن زمان

چو شمعی در هاله ای از ابهام

تنهایی ام را با که قسمت کنم؟

مهتاب را گریزان شده ام

آفتاب جلوه می کند به رخُم

عجیب نیست بودنمان؟

در تمام انچه اصلاً نیست

تو که امروز آمدی چگونه ای؟

تو را چه می شود؟

این همه والائی تو...

این همه سودائی تو...

این همه شیدایی تو...


امروز 22 فروردین میلاد اسم من بود...