قصه ی واهـــی
ماها ؛ تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله ی من خفت ؛ نه ماهی
شـد آه منت ؛ بدرقـه ی راه و خطـا شـد
کز بعد مسافر نفرستند ؛ افسوس و سیاهی
آهسته کــه تا کوکبه ی ؛ اشک دل افروز
سـازم بـه قطـار ؛ از عقب قـافله راهـی
آن لحظه که ریزم چو فلک ؛ از مژه کوکب
بیـدار ؛ کسی نیست کـه گیرم بـه گـواهی
چشمی بـه رهت دوخته ام ؛ باز کـه شایـد
باز آئـی و برهانیم ؛ از چشـم به راهـی
دل گـر چه مدامم ؛ هـوس خط تـو دارد
لیک از تـو خوشم ؛ با کرمه گاه به گاهی
تقــدیر الهـی ؛ چـو پــی سـوختن مـاست
مـــا نیـز بسازیـم بــه تقـــدیـر الهـــــی
تا خواب عدم کـی رسد ؛ ای عمر شنیدیم
افسانه ی این بی سرو ته ؛ قصه ی واهی
این شعر مال من نیست
