رویای بی فرجام
در آن شبهای سرد , تا صبح پائیز
برای چشـم خـود ؛خوابی نـوشتم
ستـاره بــود شب , طـاق اتاقـم
چو نور روشنی , همچون سرشتم
هوای ابـی , ایـن سـرزمین بــود
که ما را تا خیال صبح , کشاندم
بــرای پنجــره های , پـــر از قـاب
همان طعم سیاهی را , چشاندم
صــدائی , از طلــوع یک سپیــده
درون , قلب پــر دردم شنیــدم
و شاید هم , چـو یک بـاز شکاری
بــر ایــن دشت , غمالوده پریدم
منـم پـایـان یک , اسطوره سـبز
که درهفت آسمانها هم, صدا کرد
در اندوه و غــم , عشق سپیدی
تمام خاطــرم را , جـا به جـا کرد
نفهمیــدم نـــواهـا , از کجـا بـود
و شاید هم نویــد , یک صدا بود
که آرام نام من را , فال می کرد
دوباره ,در ســراب یک سیاهی
سپیده , راه خود را باز می کرد
به یک بـاره , پـریـدم از طلوعی
ز یک خواب گرانِ , پــر غـروری
خدا را یـاد می کــردم , ز دردم
همان دلـدار , در شبهای سردم
که ما را , تا سپیده همرهی کن
در این کولاک ســرد و برگریزان
به فرجام سپیـدی , رهبری کن