خاطره های رفته

آن همه خاطره هایش را به من بخشید و رفت
گــل ســرخ وجــودم را ز ســـاقه چیــد و رفــت
این همه دل دادگی ها را به خاموشی سـپرد
آنچه از عشــقم برایش گفته ام نشنید و رفــت
عقده های رفتنـش هم در گلویــم سنگ شــد
بـا صـــبوری زجـه هـا و درد هـایـم دیــد و رفــت
اشـــک در چشـــمـم ســـــرا زیر اســــت , زار
با شـــقاوت بی تـرحـم بر رخـم خــندید و رفــت
بعد از آن عمری گذشـــته است چاره چیســت
یـاد ها و خاطــراتــش از دل و یـا دیـده رفــت
شعر از خودم....................................................................................................