نور خدا
کم خور غم دنیا را ، می زن دو سه پیمانه
تا چنــد اسیـــر دل ای عـــاقــل فـــرزانه؟
ای بی خبر از مستی ، بگـذر ز غم هستی
برخیز و بزن ساغــر، میخانه بــه میخانه
گر قرب خدا خواهی ، یک سینه صفا اور
بیهوده چــه می جوئی در کعبه و بتخانه؟
این عمر گریزان را کی ارزش آن باشــد
بر اتش غم سوزی همچون پـــر پــروانه
از عشق جهان بگذر تا عــالم جــان بینـی
زان بیشتر ای غافل کاین دل شـود افسانه
دل صاف چنان می کن،ای ره بخطا رفته
تا نور خـــدا بینی ، در چهــــره جــانانه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 18:40 توسط محمود ملکوتی
|