THE DEW WILL DIE WITH DAWN                                               

کاش همیشه سحر بود

تا شبنم بود

با طلوع....

گفته بودم افول می کنم

از تعبیر تکرار کابوسی

 

وتو نسیم سحری در قلمرو ذهنم

ذهنی که همیشه کاوشگر

دستهای سرد تو بود

در بستر تلخ تنهایی

و واژه ای نیست برای بیان

نا گفته های حس من

از آن همه خلوص و سادگی

در بیان تکرار دردهای تو

 

و من باز بی تحمل

شکوه کردم بی تاَمل

و تو راست می گفتی

چه مغرور!!!!!

 

وامروز آمدم

تا چشمانت را زراعت کنم

به دانه های عشق در یک حدیث

و تو ابیاری کن گونه هایت را

تا جوانه زند تبسمی

فقط برای من...

در غربت غریبانه ات

 

هر گز تبسمی نبود عمیق

بر این کهنه یاد عتیق

تا سوگ خاطره ها

شعله می کشند

در بستر سرد خیال تو

 

حس کرده ام سردی دستانی را

در گرما گرم سکوتی

و سخت بود انتظار

ومن باز هم در انتظار دستان گرم تو...

 

تا طلوع صبح مانده

و پایان قصه ی من

و هنوز هم درسحریم

و تو نسیم جان من

و من شبنمم...

شبنم