دیوانه ی دشت شقایق
چــو اشکی واژه عشــق غـریبـی
بـه روی گونه ، تابیدی و رفتـی
چنـان مرغی که بر کویم پـری زد
مرا با عشق ، سنجیـدی و رفتـی
تمـام هستی ام نیلـوفــری بـــود
تو هستی مرا ، چیـــدی و رفتـی
کنــا ر انتظــا رت تــا سحـر گـاه
شبـی همپای پیچک ها نشســتم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
تمنــای مــرا دیـــدی و رفتــی
شبی از عشــق تـو با پونه گفتـم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است.....نه ! شیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتـی
چه باید کرد این هم سرنوشتم
ولی دل رابه چشمت هـدیـه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را
به یک پروانه بخشیدی و رفتـی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمناک ، همچو باران
نمی دانم شنیدی؟ برنگشتی!!!
و شاید هم غـرورت سنگ گونه
و یا این بار نشنیـدی و رفتـی
نسیمی از صحرگاهــان دور بود
که بر کــوه غرورم نـرم تابیــد
تــو هــم در انتظـار یک بهانـه
از ایـن رفتـا ر رنجـیدی و رفتـی
عجب دنیای غمناکیست این عشق
ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تـو هـم این رنجش خاکستری را
میـان یـــا د پیچیــدی و رفتـی
تمــام غُصــه هــایم نقل بـاران
فضــای خاطـرم را شستشو داد
و تــو به احتــرام ایــن تلاطــم
فقط یک لحظه نالیدی و رفتـی
دلـم پرسید از پـروانه یک شب
چرا عاشق شدی در دشت غمها
و یـادم هست ، یک بار ایــن را
ز ایـن دُردانه پرسیدی و رفتـی
تــو را به جـان گل سـوگند دادم
فقط یکبار صــدایم را شنیــدن
ولی در پاسخ این خـواهش مـن
تـو مثل غنچه خندیـدی و رفتـی
دلم گلدان شب بوهای رویا است
پُر است ، از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل ســرخ وفادار
کنــار خـانـه روییـدی و رفتـی
تمـام بغض هـایـم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تــو از صــدای ایـن شکستن
به جــای غُصه ترسیـدی و رفتـی
غـروب کــوچه هـای بی قــراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تــو یک آن آمــدی این روشنـی را
بــروی کـوچـه پاشیـــدی و رفتـی
کنــار مــن نشستی تــا سپیــده
در ایــن دنیـای نا اهل و غــریبه
ولی چشمان تـو جـای دگــر بـود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
همان اداب و سنتهای بیجا!!!!!
همان بیهودگیها را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چـــه می گوینـــد گل ها
خـــدا می داند و نیلوفر و عشـق
به مــن گفتند گل ها تا همیشه
از این دشت شقایق های عاشـق
تـو باریـدی و کوچـیدی و رفتـی
دگر خسته از این شهر مجــازی
کــلافــه از تمـام عشـــق بــازی
به بن بستی رسیــدم بــــی تأمل
تــو بـر این ساده انسان شکیبا
چــه خفتها روا دیــدی و رفتـی
جنــون در امتــداد کوچه عشـق
مرا تا آسمان با خود می بُــرد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیـــوانه ی دشت شقــایــق
هــزاران بــار نامیــدی و رفتی