گناه الوده ام
گفتنی هایم به تو این بود و هست
تا به کی عابد شدی ای بت پرست
از تو این روح خدائی دور بــــود
شهر قلبت ماُ من آشــوب بــــود
خلـــوت اغیـــار در دل داشتــی
مهــــر ما را از دلــت برداشتــی
قلب ما را اتشــی ویرانــه کــرد
تا که دامانش تــو ر ا دیــوانه کــرد
از چه برگشتی تو بر این کوی خون
پس از این احــوال کی آیی بــرون؟
من نمی خواهم گشایم باب وصل
از تو دورم هر چه داری هر چه هست
راه مــن راه قشنــگ یار بـــود
راه تیمــاری ز آن دلــدار بــود
راه سجده تا به هنگام سحــر
راه دل دادن به عشق یکدیگــر
راه راستی و درستی از نگاه
بر زمینش سجده کردن تا پــگاه
حال از تو دور گشتــم دور دور
عشق ما ویرانه گشته از غـــرور
باز گرد بر شهر پر آشوب خویش
بیش از این این دل نیازار و نریش
شعر نو از خودم .....ادامه دارد