اخر الزمان




 

اخر الزمان

 

در     دیــار    آرزوهـــــای   سپهر

در  همین  ادینه های  شهر  مهر

پرگارهای  مانده  از  دوران  سِحر

عاشقی های عبوس خواب  شعر

ما به خود وامانده هائی چون عتیق

مدعا  در  این  خراباتی   چو   دیر

کاسه  کوزه  بر  ملا  با  خرقه ای

پیش   انسانهای  الوده   به   کبر

کوچکی های   بزرگ   از  یاد رفت

آن  قلوب   پر  گناه   اری   ز  خیر

در   نگاه  سرد  شب  مردار  بود

در درون  جان ما  می کرد  سیر

گر یکی قوت شبش افسوس بود

آن یکی سر می برید بر ملک ری

یک گروهی غرق در  مرداب می

دیگران غرق  فساد و غرق  میل

زمانی را که ظلمت خیمه می زد

مهیا    بود    طوفانی    ابوالخیر

پر  رنگین  کمان   جوهر   خیس

چنان  خونابه بود از  قلب ابلیس

مراد   درد  دل  فانوسی  از دور

چنان سو سو زنان در آن شب کور

مراد  دل  همان  نادیده ای   بود

که در کوچ شبی می امد از غیب


محمود-م

سایه ها


سایه ها

 

در سکوت دلنشین نیمه شب

می گذشتیم از میان کوچه ها

رازگویان هر دو غمگین هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

 

تکیه بر بازوی من می داد گرم

شعله ور، از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من می ریخت نرم

ناز اون بازو به بازو رفتنش

 

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

برق می زد، ارزوئی دلنشین

در دل من با همه افسردگی

موج می زد ، اشتیاقی اتشین

 

زیر نور ماه ، دور از چشم غیر

چشمها بر یکدگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در طب ناگفتها می سوختیم

 

نسترنها ، از سر دیوارها

سرکشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام

عشق می جوشید در رگهایمان

 

سایه هامان مهربانتر بی دریغ

یکدگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال

دست از اغوش هم برداشتند

 

باز هنگام جدائی سر رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

اشکها بر روی رویاها نشست

 

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترنها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

 

تشنه ، تنها ،خسته جان ،اشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم و دلخواه خویش