اخر الزمان
![]()

در دیــار آرزوهـــــای سپهر
در همین ادینه های شهر مهر
پرگارهای مانده از دوران سِحر
عاشقی های عبوس خواب شعر
ما به خود وامانده هائی چون عتیق
مدعا در این خراباتی چو دیر
کاسه کوزه بر ملا با خرقه ای
پیش انسانهای الوده به کبر
کوچکی های بزرگ از یاد رفت
آن قلوب پر گناه اری ز خیر
در نگاه سرد شب مردار بود
در درون جان ما می کرد سیر
گر یکی قوت شبش افسوس بود
آن یکی سر می برید بر ملک ری
یک گروهی غرق در مرداب می
دیگران غرق فساد و غرق میل
زمانی را که ظلمت خیمه می زد
مهیا بود طوفانی ابوالخیر
پر رنگین کمان جوهر خیس
چنان خونابه بود از قلب ابلیس
مراد درد دل فانوسی از دور
چنان سو سو زنان در آن شب کور
مراد دل همان نادیده ای بود
که در کوچ شبی می امد از غیب
محمود-م