تقدیر بی پایان
نـــرسیــدیـم بـه هــم بــازی یــک تــقـدیریـــم
عــاقــبت در هــوس دیـــدن هم می میــریــم
عشقمان مخرج صفری است که تعریف نشد
آه و افســـوس که یـــک واژه بـــی تدبـیـریــم
بـعـد از آن حادثه هایـی که جدامــان کـــردند
آنچــنان شـد که دگر از همه عــالم ســیریــم
اشـک می ریخـتیم و دل که نمی کـندیــم, آه
چه کنــیــم هر دو از این واقعه ها دل گـیریــم
وقــتـی از فاصـله ها گـفـت دلــم, خـنـدیـدیـم
فــکــرکــردیـم شکست خورده و بـی تــقدریم
بـــاز هـــم نــام تــو را در دل خــود هــک دارم
شاید که خدا خواست و ما, یک دگر را دیدیــم