ازش خواستند تنهایی را نقاشی کند،

اولین کاری که کرد روی بوم سفید خودش را کشید با یک علامت سوال؟

روز های بودنش همه با او غریبه بودند، کسی نه خبری از او می گرفت نه برایش دلواپس بود

وقتی رفت همه آمدند،چه دیر...

همه به ظاهر دلواپس و نگران...

فهمیدم تنهایی یعنی خودت باشی و خدایت...

خودت باشی و یک دنیا سوال بی جواب...

خودت باشی و حرفهایی که دیگر کسی نمی فهمد...

خودت باشی و یک مشت آشنای غریبه...

امان از دست آشنای دیروز که غریبه شد امروز...