رویای بی فرجام
رویای بی فرجام
در آن شبهای سرد ، تا صبح پائیز
برای چشـم خـود ، خوابی نـوشتم
ستـاره بــود شب ، طـاق اتاقـم
چو نور روشنی ، همچون سرشتم
هوای ابـی ، ایـن سـرزمین بــود
که ما را تا خیال صبح ، کشاندم
بــرای پنجــره های ، پـــر از قـاب
همان طعم سیاهی را ، چشاندم
صــدائی ، از طلــوع یک سپیــده
درون ، قلب پــر دردم شنیــدم
و شاید هم ، چـو یک بـاز شکاری
بــر ایــن دشت ، غمالوده پریدم
منـم پـایـان یک ، اسطوره سـبز
که درهفت آسمانها هم ، صدا کرد
در اندوه و غــم ، عشق سپیدی
تمام خاطــرم را ، جـا به جـا کرد
نفهمیــدم نـــواهـا ، از کجـا بـود
و شاید هم نویــد ، یک صدا بود
که آرام نام من را ، فال می کرد
دوباره ، در ســراب یک سیاهی
سپیده ، راه خود را باز می کرد
به یک بـاره ، پـریـدم از طلوعی
ز یک خواب گرانِ و پــر غـروری
خــدا را یـاد می کــردم ، ز دردم
همان دلـدار ، در شبهای سـردم
که ما را ، تا سپیده همرهی کن
در این کولاک ســرد و بر گریزان
به فرجام سپیـدی ، رهبری کن
محمود-م