
شب آرام هم ؛ می نالد
به دل دردی نهفته
خفته دارد...
که بر این نسل وارث
حال می گوید...
ببین ماه هم می نالد
و دل هم همچو گلبرگی
از این الام می گوید
ببین خورشید هم می نالد
ز نور چهره ی خوبان
برای رفتن مسلخ
همیشه نور می روید
ببین ابر هم می نالد
ز سینه ؛ زار می گرید
که او هم غصه ای دارد
زمین هم صورتش را
از این الام می شوید
ببین هستی سخن دارد
برای گفتن هل من نصیری ها
برای انچه هستی را دگرکون کرد
برای بغض فرداها
برای ظهر عاشورا...
ماها ؛ تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله ی من خفت ؛ نه ماهی
شـد آه منت ؛ بدرقـه ی راه و خطـا شـد
کز بعد مسافر نفرستند ؛ افسوس و سیاهی
آهسته کــه تا کوکبه ی ؛ اشک دل افروز
سـازم بـه قطـار ؛ از عقب قـافله راهـی
آن لحظه که ریزم چو فلک ؛ از مژه کوکب
بیـدار ؛ کسی نیست کـه گیرم بـه گـواهی
چشمی بـه رهت دوخته ام ؛ باز کـه شایـد
باز آئـی و برهانیم ؛ از چشـم به راهـی
دل گـر چه مدامم ؛ هـوس خط تـو دارد
لیک از تـو خوشم ؛ با کرمه گاه به گاهی
تقــدیر الهـی ؛ چـو پــی سـوختن مـاست
مـــا نیـز بسازیـم بــه تقـــدیـر الهـــــی
تا خواب عدم کـی رسد ؛ ای عمر شنیدیم
افسانه ی این بی سرو ته ؛ قصه ی واهی
این شعر مال من نیست

تا حالا کفشهاتو نگاه کردی ...دو عاشق...دو همراه...که بی هم میمیرن با هم خاکی میشن...بدون هم زیر بارون نمیرن .....همیشه با هم هستند اما هیچ وقت به هم دیگه نمی رسند....
من به هنگام وداع تو...هراسان بودم
من به اندازه چشمان تو...غمگین ماندم
وبه اندازه هر برق نگاهت...به نگاهی نگران
تو به اندازه تنهایی من شاد بمان
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هر آنگه...که دلت تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد
وبداند که دلم در غم فقدان تو هی می لرزد...
وقت برگشتن تو نزدیک است
و تو هرگز که ندیدی!!!
آه بی تابی این سینه ی من
و نگاهم که همیشه به تقابل نگاهت نگران
همهمه ثانیه ها می گذرد
و بلور اشک من هم جاریست
تا که از آمدنت شکر خدا را گویم...
و تو...خواهی فهمید
من به یادت بودم
و همیشه هستم...
بی تو یک روز ، در این فاصله ها خواهم مــرد
مثل یک آه شکسته ،در ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی ، همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ، ثانیه ها خواهـم مـرد
شعله ها ، بی تــو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج ، در این خاطره ها خواهم مــرد
گــم شــدم ، در قــدم دوری چشمان بهار
بی تو هر روز ، در این عاطفه ها خواهم مرد
فریاد ؛ در این شهر ستم ، نیست مرا دادرسی
دریاب دلم را ، من از این ظلم زمان خواهم مـرد
بغض باران چکــد از ، غصــه ی ابــر در پائیـز
مشو شاداب ، از این اشک روان خواهم مـرد
چــو سبک ساری مـرغان ، پـی آغــاز بهار
نیست بالی ،من از این درد و فغان خواهم مـرد
کوچــه های سفـرم ، بسته بــه تالار زمــان
گر چه پرواز کنم دور ،به کویت نگران خواهم مـرد
آشیانم ز تـو خالیست ،کـه بس نیست خـزان؟
گر نيايي ،بی تــو ای ، دُر گران خواهــم مـرد
آرزوئـی بـه دلــم مـانـده بـه هنگــام وداع
بی تو و روی تو و عشق نهان ،خواهم مـرد