تبليغاتX
کنایه های زندگی
تمام سپاس من ؛ از کسی است که به من نیاز ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ .... ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﮑﺮﺩ ...


دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن....

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 20:16  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

آرزوها یم

 

آرزویم این بود

که دوباره ، سفر زاغ سیاه پائیز

بار دیگر بر سر خانه ی ما ، دیده شود

رنگ پائیز همان رنگ من است

نغمه و ضمضمه های دم صبح

ساز آهنگ من است

آرزویم این بود

که دوباره به زمان برگردم

تا ببینم سفر قاصدکان

تا ببینم پر پرواز همه شاپرکان

رنگ پائیز پر از رنگ من است

زرد و نارنجی و سبز

می طراود همه از نقش زمین

آرزویم این بود

تا ببینم جوئی ، هم چو عمرم جاری

مملو از پونه و گلهای سفید

مملو از عطر نسیم

 نغمه های یا کریم

آرزویم این بود

عید نوروز رسد ، چون  دیرین

بر سر سفره یک هفت سینی

دور کرسی بنشینیم دوباره شاید

بنوازیم به دست ، بر سینی

همه خوش باشیم واکنده ز عشق

ذهن را دور کنیم

زغم و کینه و دلواپسی و بد بینی

آرزویم این بود

تا بگوید شاید ، قصه ای از نوروز

مادر پیر و بزرگم هر روز

تا دوباره سر حوضی بنشینیم سر ریز

تا ببینیم همه ی لطف خدا

همهچو یک آینه ای روح انگیز

بنگریم بر سر فواری آن با امید

و همه  اطرافش

مملو از ماهی و شمدانی و گلهای سفید

آرزویم این بود

آرزویم این بود...


محمود-م

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:55  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

 

رویای بی فرجام

 

در آن  شبهای سرد ، تا صبح  پائیز

برای چشـم خـود  ، خوابی نـوشتم

ستـاره  بــود   شب ، طـاق  اتاقـم

چو نور روشنی ، همچون سرشتم

هوای  ابـی ، ایـن  سـرزمین  بــود

که ما را  تا خیال  صبح ، کشاندم

بــرای  پنجــره های ، پـــر از  قـاب

همان  طعم سیاهی را ، چشاندم

صــدائی ، از طلــوع  یک سپیــده

درون ، قلب  پــر  دردم   شنیــدم

و شاید هم ، چـو یک بـاز شکاری

بــر ایــن  دشت ، غمالوده  پریدم

منـم  پـایـان  یک ، اسطوره  سـبز

که درهفت آسمانها هم ، صدا کرد

در اندوه  و غــم ، عشق  سپیدی

تمام  خاطــرم  را ، جـا به جـا کرد

نفهمیــدم   نـــواهـا ، از کجـا  بـود

و  شاید هم  نویــد ، یک  صدا بود

که  آرام  نام من را ، فال می کرد

دوباره  ، در ســراب  یک  سیاهی

سپیده ، راه خود  را  باز  می کرد

به  یک بـاره ، پـریـدم  از طلوعی

ز  یک خواب گرانِ  و  پــر غـروری

خــدا را  یـاد می کــردم ، ز  دردم

همان  دلـدار ، در شبهای سـردم

که ما را ، تا سپیده  همرهی کن

در  این کولاک  ســرد و بر گریزان

به   فرجام  سپیـدی ، رهبری کن

 

محمود-م


نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:14  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


 زانو  زده ام ، به راه تو  بیمارم

شبها به سحر، نگار من بیدارم

هر چند مرا اجرتی و  مزد نبود

با چشم  ترم  منتظره  دیدارم


محمود-م


نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

غم واژه تنهائی

 

می دونم  من ، که  بیزاری ، از  این شبهای  بیداری

نشسته با  دو چشم  خیس ، برای عشق می باری

 

اگر  چشمات  پر  از  اشکِ ، در  این  دنیای  وارونت

کی  را داری  باهات  باشه، با اون چشم غزل خونت

 

کی با دستای احساسش ، غم چشماتو می شوره

کی  شبها  تا سحر گاهی ، در آغوش  تو  می مونه

 

می دونم  من  که  بیزاری ، از  ایـن  فردای  نامعلوم

از  این عشقهای  پوشالی ، از این  حرفای  نامفهوم

 

در این احساس تنهائی ، ببین دستات  چقدر سرده

کی را  داری  که با  دستاش ، تو  آغوش تو  برگرده

 

برای   بغض   امـروزت  ،  نگاه    کهنه ای   پیداست

کی  با هر حس  دیدارش ، کنار  حس  تو اینجاست

 

هوای  خونه  دلگیره ، عزیز من ، کناره  پنجره  ماتی

ببین از پشت اون  شیشه ، کجا  قلبت را جا  دادی

 

کو اون  لبهای خندونت ،کجاست چشم غزل خونت

چرا  از عشق  می نالی ، تو  با  اون  بغض  آرومت

 

بیا  و از  ورای  عشـق ، ببندش  هـر  دو  چشماتو

بگیر دستامو  تـو  دستات ، تمون کن  بغض اشکاتو

 

محمود- م

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:39  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

ضیافت عاشورا

همان  روزی که  ایزد  داد  حق کرد

حسین  ابن  علی  حج  را  رها   کرد

خداوندان   بنا  بـــر حکمت   خویش

همان گونه که یوسف را به چاه کرد

حسین  را   راهـی   این   نینوا    کرد

امیر ،  قاصد  پی  آن   نامه ها   کرد

که  ناحق  قاصدش را  بی صدا کرد

در این  گردونه ی  خون  و  شهامت

یکی  سر بر  سپر ، جانش  فدا  کرد

رُخ  اهریمنان  را   بـــر  مــلا   کرد

یکی  هــم   در   شبانگاهان   مستور

نــدای   َهل ِمن   او   را   فــدا   کـــرد

یکی  چون  شمر  ضیافت   را  ندیده

چـو خوناشام   شب  عصمت   دریده

ســر   دوردانــه   زهـــرا    بــریـــده

یکی چون حُر ضیافت  یک شب   دید

از آن  باخ   پراز  گل ، خیر خود  چید

یکی   پشتش   به   پشت   انبیاء    بود

یکی هم  چون  عمر  فکرش  ریا  بود

یکی  در خواب  غفلت  تیغ  در  دست

یکی  هم  طفل  معصومی  سر  دست

یکی  چون  آن  الم دار  مشک  بر لب

یکی   هــم   کامجویش   خمر   و  انتر

یکی  چون  ، زینب   کبرا ،  سخن ور

یکی  هـم   چرک   پایش  تا   ابـــد   تر

یکی  در حوض  کوثر  سجده ها  کرد

یکی  هــم  هیمه ی   دوزخ   جدا   کرد

یکی    شیــر    زمین     کـــربلا    شد

یکی  هم   ننگ   این   خاک   خدا   شد

محمود - م

نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:40  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


شقایق

شقایق قصه ی عاشق شدن بود

ندانستم که  خون بر دیده  داری

بـرای   قامت   خـونابه   خـویش

کلافــی  از  منه  سبزینه   داری

به راه  عاشقی سر  بر فلک کن

ببار اشکی که بر آن دیده  داری

بزن  حرفی   برای   این   فراقت

بگو  هر  آنچه  تو در  سینه داری

در این  صحرای  سرخ  بی تامل

رها کن  انچه  تو  از  کینه  داری

هوائــی   شد ،  غبار    روزگارم

ببین  رویم  اگــر  ،  ائینه   داری

شقایق قصه ی درد فراق  است

همان  دردی  که هر ادینه داری

گذر  کردی  از  این  روی  غریبم

غروری  بی  مثل  کبکینه  داری

فراموشت   نکردم ،  در  خیالم

تو هم یادی از این سبزینه داری؟


محمود-م

نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:11  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


نقاش دل

همه  چیز و همه  کس در قلم  دست تو بود

تا  که  بـر  بوم  دلت ، رنگ  رهائی  بکشی

کاش  از خاطــره ام  فصل  بهاری  در  ذهن

گل  و  بوته ، پر  و  بالی  از  قناری  بکشی

نقش بومت همه ازعشق منو خاطره هاست

کاش  در  ذهــن ، مــرا  ابـر  بهاری  بکشی

از  ازل  یــاد  مـرا  زرد  کشیدی ، گــل  من

سعی کن ، شاخه گلی در دل قابی بکشی

رسم نقاش بر این نیست  که اینگونه  کشد

رنگ  مجنون  تو  را ، رنگ  سیاهی  بکشی

تا  ابـد  خاطــره ات  در  دل  مـن  می ماند

این که  انصاف  نبود ، رنگ  جدائی  بکشی


محمود-م

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 10:0  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

گمگشته

 

ما را جه خوش است زمزمه اسم نگارم

در کوچه و پس کوچه این شهر و دیارم

هر روز که  اسمش  بشنیدم  ز دم  باد

چون قاصدکی گم شده در دود و غبارم

سر گشته و بیچاره ،  پریشان  نگاهش

هـــر  روز  ســر  کـوی  نگارم  ،  نگرانم

ای  باد  مـرا مست  وجود  کم خود کن

اشفته ی  دیدار  به این  وهم  و خیالم

مــن  در طلبش در همه  اغیار  بگشتم

چـون  کینه ی  صیاد   بدونبال  شکارم

تا  کی بنشینم سر  هر کوی  گذر  وای

بر مرکب عشقی که یقین نیست سوارم


محمور-م

نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 11:22  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)



امشب  از حسرت  رویت ، دگر ارامم  نیست

دلِ افسردام  ارام نگیرد، که دل ارامم  نیست

قلبِ  بشکسته ی  من  طاق  ندارد ، ز فراق

تو  بگو ، دلبر  و  دلداده  و  دلدارم  کیست؟


محمود-م

نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:25  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

تو امدی از مهدی سهیلی

آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد
پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد
در غربت من که جای بیگانه نبود
برقی زد و روی آشنا پیدا شد
گنجی که به سالها نهان بود از چشم
 با هلهله در خانه ی ما پیدا شد
یک عمر کویر فقر را پیمودم
 تا برق زد و کوه طلا پیدا شد
خورشید سعادتی که بر من تابید
در سایه ی رحمت خدا پیدا شد
من بودم و تاریکی شب ها ناگاه
از گوشه ی آسمان سها پیدا شد
تا شکر خدا بگویم از دیدن تو
 در خلوت من حال دعا پیدا شد
با آمدنت که اختر بخت منی
در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد

 

واما جواب من

 

آن شب که من آمدم دری باز نبود

عیش و لعب و دنبکی و ساز  نبود


در  غربت  تو جای  هزاران  پا  بود

اما  چه عجب ؟ دلبری و  ناز  نبود


گنجی که تو از آن سخن میگفتی

با  هلهله  و  شادی  و  اواز  نبود


از  گوشه آسمان سها  را  دیدم

آن چیز که دیده ای منم ، راز نبود


هر چند که تو ،خلوط دل بگذیدی

اما  در دل ، بر دل  ما  باز  نبود


آری  اگـــر  ارزوی  دیدارم   بــود

در اخر من  این  همه  اغاز  نبود


محمود-م

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 13:21  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


 

عشق 1400

 

عشق یعنی تـرک منـزل درب بــاز

عشق یعنی یک دوچرخه یوخته ناز

عشق یعنی پسته خوردن  توی باغ

عشق یعنی  یـک  پیـــاله  آش  داغ

عشق یعنی خواب رفتن  درکـلاس

عشق یعنی زیر دوش بـا یک لباس

عشق یعنی طــایـرت  پنچــرشـــده

عشق یعنی خانه ات پــر غـم شــده

عشق یعنی دل ربــودن از یـه غـاز

عشق یعنی پختن  نیمــرو  با گــاز

عشق یعنی   سینمـا   در  روشنــی

عشق یعنی یـک  دل  نــابــردنـــی

عشق یعنی یک شتــر خالـی ز بـار

عشق یعنی دل بـریــدن از یــه یـار

عشق یعنی خال کوبی روی چـوب

عشق یعنی بـی خیـالی تــا غـروب

عشق یعنی خــوردن  ابـدوغ خیـار

عشق یعنی دربــرو  از زیــر کـار

عشق یعنی خواب دیدن تا به صبح

عشق یعنی ور پریدن هریـه ربــع

عشق یعنی داد زدن  وقت سکـوت

عشق یعنی مـردم ازاری بـا فــوت

عشق یعنی تخمه خوردن تا صحـر

عشق یعنی با تـو بــودن در بــه در

عشق یعنی  سانــدویـچ   بعـد  نهار

عشق یعنی پــول هـاتـو بردار بیـار

 

محمود-م

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:11  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

بر نگه روزگار

چشم ترم می گریست

آن همه عمری که رفت

گر چه که بی هوده زیست


مرغ سحر ساز کرد

عمر گریز پای شب

بر صفحه دفترم

برگ دگر باز کرد


می گذرد چون شکار

از پی چشمان شیر

آن همه سالی که رفت

چون علفی در کویر


نعمت این روزگار

بر تو ببخشم پگاه

خار شود پیش چشم

دل که ببندی به کاه


لطف خدا را ببین

از شجر روزگار

چشم بصیرت گشا

عمر گران را بچین.


محمود-م

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 1:10  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)



دلــم  تنهای  تنهاست ، دلگیرِ  دلگیرم

چقــدر  امروز  افسردم ، چـه  غمگینم

همش حال بــدی دارم ، تــو می دونی

تو از چشمان من ،حرفهامو می خونی

تو را  از یاد  خواهم  بـرد، چقــدر ساده

که از چشم تو دورم من ، چه افتاده!!!

نمی فهمی نمی دونـی ، چقــدر سخته

همش اسرار  تلــخِ  مــرگ  ایــن  بخته

دلــم  تنهای  تنهاست ، دلگیرِ  دلگیرم

چقــدر  امروز  افسردم ، چـه  غمگینم

نهال  روی  مـــن آتش ، چــه  گَلگُونــم

بدونه یاد توهرلحظه ام، مغمومِ مغمومم

نمی دانی چه مغروری چه بی رحمی

ازاین اسرار قلب من ، چه بی سهمی

هوای با  تـــو  بودن ، سخت  دل آزاره

چه آسان  ترک  من  کرد، به  یک  باره

دلــم  تنهای  تنهاست ، دلگیرِ دلگیرم

چقــدر امروز   اَفسردم ، چـه  غمگینم

هنوزم  جای  پای  تــو ، در  این  خونه

برای حس دستانت ، دلم داغونِ داغونه

صـدای  تیک  تیک  ساعت ، خبر خونه

یه  روزی  برمیگردی  تو ، به  این خونه

برای  حس  اون  یک  لحظه  آغــوشت

یکی هست که دلش،هرلحظه میجوشه

دلــم  تنهای  تنهاست ، دلگیرِ  دلگیرم

چقــدر  امروز  افسردم ، چـه  غمگینم


محمود-م

نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 12:59  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


 

 

 زندگی کن

 زندگی هم زیباست

 زندگی بی همتاست

 از افق های طلوع

 تا غروب های نگاه

 پشت این پنجره ی شهر غریب

 زندگی کن پر بار

همچو مرغی آزاد

برسمائی نیلی

بال بگشا به افق های غروب

زندگی کن ساده

سر به زیر افتاده

در صدای شادی

 در پناه هستی

با غروری خالی

هر که را می خواهی

هر که را در قلبت

هرکه را دوست داری

زندگی کن عاشق

از حسادت فارغ

همچو فاخته بر بوم

بی خیال و آروم

هر کجا شد لانه

هر که را قلبت گفت

ره بده بر خانه

زندگی کن زیبا

با لباسی دیبا

با کلامی شیوا

بی خیال از غربت

با تواضح صحبت

همچو طاوس، رنگی

فارغ از هر ننگی

زندگی کن شیرین

همچو کوهی دیرین

همچوشهدی شیرین

همچو نرگس زیبا

در میان گلها

زندگی کن زیبا

زندگی کن زیبا


محمود -م

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:15  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


بهاران

 

بهاران هـم طلوعی در دل ماست

بگو از روز نو هم  بی کم و کاست

همه  زنده  به  ایــن  مبراث  بیدار

تمــام عــــالم هستی بــه یک بار

برون می اید از  یک  خواب  غفلت

بســان  روشنـــی  از دام   ظلمت

تـو هـم  ای مالک سرمای امسال

بیا  و  چون  طبیعت  چون   بهاری

چنان سرمست خوانا چون  قناری

ببین   روئیدن   گلــــهای   پــــونه

بچین  گیلاس  قرمز   دونه   دونه

به آغوش  بهارا ن  خیمه ای   زن

لباس کهنه ات   را  برکن   از  تن

 

محمود ملکوتی

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 12:51  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


من نه به فردای پر از خاطره می اندیشم،                                                                                                                                                                             

 نه به دنیایی پر از حادثه ها!

نه به خویش و نه به آیین و نه  پاییز و نه بهار و نه به امواج پر از آیینه ها !

 نه به این بار گران،

 نه به این آب روان ،

نه به این و نه به آن ،

تنها به دو چیز می اندیشم:

تو و تو

نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 10:57  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 17:8  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)




 

اخر الزمان

 

در     دیــار    آرزوهـــــای   سپهر

در  همین  ادینه های  شهر  مهر

پرگارهای  مانده  از  دوران  سِحر

عاشقی های عبوس خواب  شعر

ما به خود وامانده هائی چون عتیق

مدعا  در  این  خراباتی   چو   دیر

کاسه  کوزه  بر  ملا  با  خرقه ای

پیش   انسانهای  الوده   به   کبر

کوچکی های   بزرگ   از  یاد رفت

آن  قلوب   پر  گناه   اری   ز  خیر

در   نگاه  سرد  شب  مردار  بود

در درون  جان ما  می کرد  سیر

گر یکی قوت شبش افسوس بود

آن یکی سر می برید بر ملک ری

یک گروهی غرق در  مرداب می

دیگران غرق  فساد و غرق  میل

زمانی را که ظلمت خیمه می زد

مهیا    بود    طوفانی    ابوالخیر

پر  رنگین  کمان   جوهر   خیس

چنان  خونابه بود از  قلب ابلیس

مراد   درد  دل  فانوسی  از دور

چنان سو سو زنان در آن شب کور

مراد  دل  همان  نادیده ای   بود

که در کوچ شبی می امد از غیب


محمود-م

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 1:18  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


سایه ها

 

در سکوت دلنشین نیمه شب

می گذشتیم از میان کوچه ها

رازگویان هر دو غمگین هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

 

تکیه بر بازوی من می داد گرم

شعله ور، از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من می ریخت نرم

ناز اون بازو به بازو رفتنش

 

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

برق می زد، ارزوئی دلنشین

در دل من با همه افسردگی

موج می زد ، اشتیاقی اتشین

 

زیر نور ماه ، دور از چشم غیر

چشمها بر یکدگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در طب ناگفتها می سوختیم

 

نسترنها ، از سر دیوارها

سرکشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام

عشق می جوشید در رگهایمان

 

سایه هامان مهربانتر بی دریغ

یکدگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال

دست از اغوش هم برداشتند

 

باز هنگام جدائی سر رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

اشکها بر روی رویاها نشست

 

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترنها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

 

تشنه ، تنها ،خسته جان ،اشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم و دلخواه خویش

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 0:46  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)